من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت شصت :
صدرا ماشین را روبروی خانه مادرم نگه داشت. با استرس پوست لبم را کندم و گفتم:
- کاش مامانم بداخلاق نباشه
- نه گلم مطمئنم ببینتت دلش نرم میشه باهات
- تو کجا میری؟
- میرم هتل
- زشت نی؟...دوست داشتم بیای تو ولی...
- نه عزیزم فعلاً تو برو با مادرت حرف بزن منم به وقتش میام... میخوای ماشین دست تو باشه؟
- نه احتیاجی ندارم
- برو زنگ رو بزن تا چمدونت رو بذارم دم خونه
بجای آیف

لطفا صبر کنید...

آمینا
1حالا نغمه دیر گفته بچش و شوهرش که گناهی ندارن اینقدر اذیتش نکنید حالا یه جلسه صدرای بدبخت رو ببینید شاید به دلتون نشست. همه چی رو سر نغمه بیچاره نشکنید پیمان هم مقصره